تبليغاتX
ساحل یخی

ساحل یخی

$$ غم مردان عالم،وجود نامردان است $$

 

سلامی چو بوی دندانپزشکی

سلامی چو بوی گاز استریل

سلامی چو بوی این چیزای بهداشتی

..........

قبل از هر چیز چون این آپ در ماه مبارک رمضان هست من از همه ی شما  التماس دعا دارم و امیدوارم طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه حق قرار بگیره

این دفعه زودتر از موعد مقرر آپ مینماییم چون این دندان عقلمان ما را غافلگیر نمود و عجب این دندان عقل بس ناجوانمردانه درد دارد

خوب اجازه بدین به شرح ماوقع بپردازیم

من نمیدونم چرا اکثر سالها ماه رمضون به یه بهونه ای مریض میشم

یه سال آبله مرغون

یه سال سرخک

یه سال اوریون

........

امسال هم دندان عقل!!!!!

 

¤¤سانس اول¤¤

جونم براتون بگه از اول ماه رمضون حس کردم بی حالم و حوصله ندارم تا اینکه دو روزی که گذشت احساس گلو دردی شدید بر من غالب گشت.

به روز سوم نرسیده حس کردم فکم داره پیاده میشه

شنیدین میگن فک طرفو پیاده کردیم؟

من هم فکم پیاده شد به معنای واقعی کلمه

با خود اندیشیدیم که پروردگارا این درد از برای گلو است یا دندان؟

اگر من باب گلو است پس دندان مبارک را چه شده است و اگر من باب

دندان مبارک است پس گلورا چه حال افتاده است!!!

تا اینکه مامانم یه نگاهی به این حلقوم و دندون ما انداخت و گفت به نظر من به خاطر دندون عقله!!!

گفتم بابا سر پیری دندون عقلم کجا بود  

(البته سن و سالی هم ندارم هاااااا)

مامان جان دکترم گفت یه زنگ بزن به این مطب دندون پزشکی ببین اگه هستن و وقت دارن تو برو

خلاصه دو روز قبل زنگ زدم و خانم منشیه محترمه گفت که دکی نیست و ما هم آهی از نهادمان برخاست

ولی نا امید که نشدم مجددا" دیشب زنگیدم و یک ننه من غریبم بازیه خفن در آوردم

خلاصه خانمه گفت بیا

من هم سریع شال  و کلاه کردم (توی این گرما) رفتم اونجا

¤¤سانس دوم¤¤

دویدم و دویدم تا به مطب رسیدم

یه دختر خانم همراه با پدرش نشسته بودن و ظاهرا" نوبت من بعد از این ها بود

گویا این دختره هم مثل من دندون عقلش زده بود به گلوش و اینا

دکتر آمپول بی حس کننده رو میزنه و اونو میفرسته بیرون

منشیه گفت  بفرمایید نوبت شما است

¤¤سانس سوم¤¤

دکتر یه نگاه به این دندون ما انداخت و گفت چه قدر هم بد در اومده باید کشیده بشه

گفتم همین امشب دندونمو میکشین؟

گفت آره آمپول بی حس کننده رو میزنم بعد که اثر گذاشت دندونتو  میکشم

¤¤سانس چهارم¤¤

اومدم در اتاق انتظار نشستم و قرار شد اون دختره بره که دکی دندونشو بکشه

من هم نشستم و به خودم دلداری میدادم که ترس نداره و شجاع باش و اینا

به ناگه صدایی به غایت بلند و با رنگ بنفش شنیدم

صدای جیغ اون دختره بود که به ناگه رعشه بر اندامم انداخت

من که مشغول دلداری دادن  به خودم بودم صدای این دخترو که شنیدم میخکوب شدم و قلب به سان گنجیشکم تالاپ و تولوپ خودشو به این طرف و اون طرف میکوبید و گویا میخواست از همین حلقوممان به بیرون بپرد

نهیبی بر قلبمان زدیم و گفتیم دهه آروم باش دیگه چیزی نبود

نترس دخترم (به خودم گفتم هااا)

یه خانمه دیگه هم نشسته بود به من گفت شمام میخواین دندون بکشین؟

گفتم بله

گفت میترسی؟

گفتم هه من و ترس

چه چیزا ...

چه کارا ...

چه حرفا ...

آدم شاخ در میاره

البته اینا رو نگفتم هااا

گفتم این خانم که جیغ کشیدن نمیدونم چرا قلب من تند میزنه

دختره هم دست بر روی صورت اومد بیرون و طپش قلب من به ۲۰۰-۳۰۰ رسید

.......

خلاصه نوبت غزل شجاع شد

¤¤سانس پنجم¤¤

رفتم و نشستم و خودمو برای اعمال شاقه آماده کردم

دکتر دستشو چپوند توی دستکش و من شاهد و ناظر بر این اعمال بودم  و گفتم میشه یه بی حس کننده ی دیگه هم بزنین؟

دکتر گفت باشه نگران نباش

اون آمپولو آوردو فرو کرد توی این فک ما

خلاصه همه چی آماده بود تا که این دندون عقل ما به درک واصل شه

دکی با آچار فرانسه و پیچ گوشتی و انبر دست اومد (البته نمیدونم اسم اون وسیله اش چی بود ولی شبیهه آچار بود شاید آچار بود الله اعلم)

بعد دستشو تا آرنج برد توی حلقم (البته یه کم  وفقط یه کم پایینتر تا همون انتهای انگشتها)

بعد گفت تموم شد!!

گفتم چی؟ من که جیغ نکشیدم

گفت بیا اینم دندونت ...

دندون به خون آغشته شده ی منو تحویلم داد

دهان مبارک پر از خون شده بود

خین و خین ریزی راه افتاد

بعد یه گاز استریل چپوند روی این جای خالی دندون ما

بعد آمپول و دارو و این چیزا تجویز کرد

تا حالا که عقل داشتیم اوضاع این بود حالا که دندون عقلو کندیم و انداختیم دور خدا به خیر بگذرونه

راستی شما میدونین چرا اسم این دندون ،عقله؟

¤¤سانس ششم¤¤

خودم رفتم با دستای خودم واسه خودم آمپول خریدم

تا این اثر بی حسی بود خم به ابروی خویش برنیاوردیم ولی امان از وقتی که اثرش رفت

کل جد و آبا و کلا" بروبچ اومدن جلو چشمم

مامان جان دکتر گفت بریم آمپول بزن دردش خوب میشه

گفتم بزن بریم به سرعت برق و باد ....

¤¤سانس هفتم¤¤

رفتیم درمونگاه و اول به خاطر آمپول پنی سیلین یه تستی روی این دست ما مرحمت نمودن که بفهمن حساسیت دارم که ای دل غافل نداشتم

بعد خلاصه دیگه دیگه

¤¤سانس هشتم¤¤

توی مسیر برگشت به یه چیز فکر میکردم که واقعا" ما آدمها به چیه خودمون دل خوش کردیم؟

وقتی با یه درد اینطوری از پا میفتیم چرا اینفدر به خودمون مغرور میشیم؟

وقتی خدا با کوچیکترین اراده اش میتونه ما رو به عرش برسونه و با همون اراده میتونه به فرش برسونه پس به چیه خودمون مینازیم؟

خدا در کمتر از چند ساعت نشونم داد میتونه کاری کنه که چنان از درد بی تاب شم که حتی اسم خودمو هم فراموش کنم و میتونه چنان آرومم کنه که راحت توی آغوش گرم و مهربونش به خواب برم!!

خدا نشون داد قدرت انسان تا زمانی که اون اراده نکنه هیچ ارزشی نداره و همه ی کارها به اذن خدا صورت میگیره

اینو نوشتم که بگم ما اکثرا" تا زمانی که سالم و سرحالیم قدر نعمت سلامتی رو نمیدونیم و وقتی کوچیکترین دردی به سراغمون میاد به یاد قدرت خدا میفتیم

امیدوارم به حق همین ماه عزیز خدا به همه ی بیماران شفا عنایت کنه و به ما قدرتی برای تشکر از نعمت سلامتی

¤¤سانس آخر¤¤

پس شمام بلند بگین:

خدایا شکرت!!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت13:36توسط غزل | |