از احوالات خود بگویید ؟ خوب میباشید؟ اگر از حال ما خواسته باشید لازم به ذکر است که شکر خدا دم و بازدمی ایاب و ذهاب میکند
در ابتدای امر از همه ی دوستان و عزیزان مزید امتنان را داریم که به این جانب هد میزنند(همان سر زدن خودمان) و از اینکه آپ این جانب اندکی و فقط اندکی با تاخیر است پوزش را می طلبیم (البته لازم به ذکر است به نظر این جانب فاصله ی این آپ با آپ قبل بسی کوتاه است ولی به دلیل اینکه ما به کمی تا قسمتی از دوستان گفته میباشیم که دندان خود را بر روی جگر مبارک بگذارند تا ما آپ نماییم لذا بر خود لازم دانستیم تا جگرهایشان تکه تکه نشده است آپ ما را رویت نمایند)
با خود اندیشیدیم و گفتیم که برای آپ این دفعه چه تدارک ببینیم؟!! همینطور که دراندیشه و سگال خود دست و پا میزدیم به ناگه اندیشه ای همانند ستاره ای دنباله دار از مغز ما گذشت و ما را بسی مشعوف ساخت
تصمیم خود را اخذ نمودیم تا خاطره ای اندر باب شعروشاعری خود بر زبان جاری سازیم هرچند تا کنون دوبار در عمر پر خیر و برکت خود تک بیت گفته ایم نه شعر
خودمانیم چه قدر این طور لفظ قلم سخن راندن سخت است،جانمان به لبمان رسید پس سخنان خویش را زین پس به زبان عامیانه بازگو مینماییم چون ترس آن را داریم که با این گونه سخن راندن جانمان به لب رسد و عمر گرانمایه کفاف ندهد که ما خاطره را به انتها برسانیم
آخیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش راحت شدم،یکی نیست بگه مگه مجبوری اونطوری حرف بزنی،آخه چون تریپ شعرو اینا بود تصمیم گرفتم لفظ قلم صحبت کنم
و اما بخوانید و پند بگیرید از این خاطره ی ما (البته جای پند نداره):
روزی روزگاری در زمانهای قدیم من و مامانم با هم مشاعره میکردیم و هی من یه بیت میخوندم هی مامانم جواب میداد،تا اینکه نوبت من شدو من باید از (ی) میگفتم،هر چی به این مغز سرتاسر خالی خودم فشار آوردم هیچی به ذهنم نمیرسید،یهو به ذهنم رسید که از خودم یه شعری بگم
به همین دلیل ناخود آگاه گفتم:
یال اسب دارد چند رنگ ، سیاه و سفید و زرد کم رنگ
مامانم یه نگاه بهم انداخت و گفت این شاعرش کیه؟گفتم مگه بقیه رو میشناختیم؟ مامان گفت آخه این یه طوریه!! گفتم اصلا" هم طوریش نیست شاعرش خیلی مشهوره،مامانم گفت کیه مثلا"؟ گفتم لا ادری (لا ادری یعنی نمیدونم)
مامانم به روی خودش نیاورد و گفت باشه قبول ادامه میدیم .........
مجددا" نوبت به من رسیدو من باید این بار از (د) میگفتم،باز هم هرچی فکر کردم چیزی یادم نمیومد و به ناچار به همون حیله ی قبلی متوسل شدم و گفتم:
در زمستان برف و یخ زیر درخت است،پارو بکنید که وقت جنگ است
این بار مامانم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت این دیگه شاعرش کیه؟گفتم همون لا ادریه مشهور
مامانم خندید گفت باشه بازم قبول( مهر و محبت مادریه دیگه چه کنیم)
ولی این دفعه که نوبت خودش بود چیزی به ذهنش نمیرسید ،گفتم میخوای به لا ادری بگم یه بیت برات جور کنه؟ مامانم خندیدو شکست خودش رو قبول کرد و من برنده ی مشاعره ی جام خونه مون شدم
از اون روز به من میگن لا ادری (البته هیچکی نمیگه هااااا )
خوب تموم شد دیگه منتظر چی هستین؟ من دیگه شعر نگفتم همین دوتا تک بیت بود که خودمو کشتم و از خودم ساطع کردم
البته چند نفری از دوستان تا حدودی این خاطره رو میدونستن دیگه ببخشید
از اینکه این آپ طولانی منو خوندین و لذت بردین ممنونم
مهم:عده ای از شما دوست من هستی رو میشناسین(همون کسی که مدتی مسئولیت وبلاگمو به عهده گرفت و به نظراتم جواب میداد) چند روز قبل صاحب یه خواهرزاده ی کوچولو شد منتها متاسفانه این کوچولو حال جسمانی خوبی نداره و در حال حاضر در دستگاه مخصوصی محافظت میشه،ظاهرا" این مسافر تازه از راه رسیده مشکل قلبی داره،البته هنوز کامل و دقیق خود خونواده اش هم نمیدونن که علت اصلی چیه!
چند ساعت قبل اس ام اسی از طرف هستی به من رسید مبنی بر اینکه اگه امکانش هست این جریانو توی وبلاگم بنویسم،من هم دیدم فکر خوبیه و اینطوری همه ی ما میتونیم برای سلامتی این کوچولو دعا کنیم.
من از همه ی شما عاجزانه خواهش میکنم برای سلامتی این کوچولو دعا کنین که ان شا الله حالش هرچه سریعتر خوب بشه و با سلامتی کامل پیش خوندواده اش برگرده!!
امیدوارم به حق همین ماه عزیز خدا خیر دنیا و آخرت رو بهتون بده.
تا مجالی دیگر درودو دو صد بدرود
+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت15:30توسط غزل |
|