سلام......سلام کردم هااااا.......... چیه ناراحتی؟..........دیر اومدم؟...........به خدا به یادت بودم ولی نشد که بیام اینجا.......... خوب ببخشید!............بخشیدی؟.......... آفرین!!!...میدونستم که مهربونی و به دل نمیگیری!!
امروز اومدم بگم شاید یعنی احتمالا" این آخرین باری باشه که میام اینجا تا با تو صحبت کنم،نه ناراحت نشو.......... من باهات حرف میزنم ولی مثل قبل.........خودم و خودت!!!!! ............. یعنی اینجا نمینویسم باشه؟............ البته نمیگم برای همیشه،شاید اصلا" دفعه ی بعد هم بنویسم ولی میخوام یه مدت بزنم توی یه حال و هوای دیگه......... خدا جونم به قرآن هنوز هم نوکرت هستم ولی فکر میکنم فعلا" اینجا باهات حرف نزنم بهتره.....خودت که میدونی منظورم چیه؟ ......... مثل قبل باهات حرف میزنم،مثل قبل همه ی دارایی من تویی،مثل قبل همه ی وجودم تویی،مثل قبل .............
میخوام از دفعه ی بعد اینجا یه چیزای دیگه بنویسم..... نمیدونم چی؟ ....... ولی اگه عمری باقی بمونه باز هم مینویسم!!!!!!!!!!
خدای خوبم میدونی که دروغ نمیگم و دوستت دارم،دیدی که دفعه ی قبل به خودت قسم خوردم که میام و دوباره اومدم،میدونی که هنوز هم همه ی زندگی من هستی،پس از من ناراحت نباش که یک ثانیه ناراحتی تو از من برابر با مرگ منه!!!!
خدایا منتظرم باش که من خیلی دوستت دارم،میخوای یه چیزی بگم که خیالت راحت بشه؟
باشه پس گوش کن:
خدایا به خدا من هنوز هم همون قدر دوستت
دارم!!!!
+نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت14:37توسط غزل |
|